X
تبلیغات
خاطراتمون

خاطراتمون

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 1:31  توسط خودم  | 

ولم کن...

چرا هر وقت عصبانی میشم هر وقت بهم میریزم هر وقت میخوام زار زار گریه کنم یاده توئه لعنتی میوفتم؟ولم کن لعنتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 20:38  توسط خودم  | 

و امروز باز شکستی دیگر

اینبار نه از نوع عاشقانه.

خدایا...

زمانیست که نگاهم نمیکنی...چرا؟

تمام خوبیها به نفرت و تمام  محبتها به خاطرات سپرده شد...

ادمی فاقد هرگونه صفات انسانیت و سرشار از نفرت متولد شد....

آری "من" به غیر "من" تبدیل شد......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 17:31  توسط خودم  | 

ساده گذشتی نامهربون....

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 15:22  توسط خودم  | 

4/5

سلام.

اینجا  زیادی خاک گرفته دیگه.نمیدونم چرا هر وقت دلم خفن میگیره بهش پناه میارم.الانم از خمون وقتاست.یه چند ماهی مجبور بودم بخاطر روحیه ام بهش سر نزنم.الان دیگه نتونستم نیام.دلم از همه چی گرفته باز.گریه میکنم اما نمیدونم دلیل اصلیش چیه؟شاید همه چی عقده کرده تو دلم و این دلیل همه ی اوناست.دلم بر پدرام تنگ شده.خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

با ش هم دعوام شده

چند روز دیگم امتحانمه

همه اینا و شاید خیلی چیزای دیگه عقده شده تو دلم و الان دارن از چشام لبریز میشن.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 15:2  توسط خودم  | 

چرا هنوزم دوست دارم.

اومدم بگم بغض گلومو گرفته.

هنوزم دوست دارم دیوونه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 0:52  توسط خودم  | 

دلم برات تنگ شده عزیزم.

امشبم باز دلم گرفته .هرکار کردم خودمو با درسام سرگرم کنم نتونستم.

وقتی بهم زنگ زدی والنتاین رو تبریک گفتی یه لحظه تو دلم ارزو کردم کاش از این مناسبتا بیشتر توی سال بود تا به بهونه اونا باهات بحرفم.اما بعدش خدارو شکر کردم که این روزا رو آفریده حداقل.اگه نبود اونوقت چی؟

نمیدونم چی شده که تو این روزا بهم تبریک میگی؟واقعا شوکه میشم.خدارو شکر میکنم.امیدوارم و از خدا میخوام که آینده هم به خوشی باشه.

دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 21:53  توسط خودم  | 

تولدم

این مطلب رو دیشب ساعت ۱۱ نوشتم اما به نت نشد وصل شم که همون موقع ثبتش کنم به جاش الان میذارم

سلام.امروز برابر بود با ۱۵ دی یعنی تولده من.خدایا یاد تولد پارسالم افتاده بودم که چه اشکی ریختم.امروزم اولش یه نفر بهم زنگ زد که یه خبر بد بهم داد .اما عصری هانیه اومد پیشم  و امشب با هم تولد گرفتیم.موقعی که اومدم کیکم رو ببرم یهویی یه دلهره عجیب افتاد تو دلم.نمیدونم چرا اما دست و پام یخ کرد.به  هانی گفتم اینجوری شدم.همینجور تو فکر اون خبری بودم که صبح شنیدم راسته یا نه که هانی گفت بریم برسونیمش.یه دفعه هانی از تو جیبش یه چیزی نشونم داد که کفم برید.خدایا تو چقدر بزرگی.وای خدا تو اگه بخوای یکیو ضایه کنی چه خوب ضایش میکنی.منو هانی از تعجب مات و مبهونت مونده بودیم.منکه فقط به کارای خدا فکر کردم که چقدر دقیقن!رفتیم با بابایی هانی رو رسوندیم وقتی اومدم خونه گوشیمو که رو سایلنت بود انداختم رو تختم و رفتم تو هال.بعد از چند مین ناخودآگاه بلند شدم اومدم طرف گوشیم که دیدم داره زنگ میخوره.شماره مامان پدرام بود!!!!برداشتم دیدم خوده پدرامه.الهی قربون صداش برم من که اینقد دلم واسش تنگ شده بود.زنگ زده بود تولدمو تبریک بگه عزیزه دلم.گفت بهت اس دادم  نرسیدن؟گفتم نه.گفت امیدوارم هر سال که میگذره ..... یه مکثی کرد اینجا.گفتم چی؟هر سال که میگذره عاقلتر بشم؟گفت نه بابا عاقل که هستی هر سال که میگذره خوشحالتر و شادتر باشی.دیگه خداحافظی کردیم که بعدش اسش رسید.منم جواب اسش رو دادم.خدایا امشب بعد از چندین شب دوباره با شب بخبر پدرامم میخوابم.خدایا ممنونتم.امشب به فاصله ی کمتر از یکی دو ساعت دوتا اتفاق نشونم دادی که بزرگیتو بهم ثابت کردی.خدایا ممنونتم بهترین کادوی تولد رو بهم دادی.خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا عجیب دوســـــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

 

.

.

.

اینجا به بعد رو همین الان دارم مینویسم:

بازم اون نفری که دیروز صبح بهم زنگید و اون خبر رو داد بهم زنگ زد.دوباره همون حرف و زد و گفت هنوز بیهوشه و اگه تا شب به هوش نیاد احتمال کما رفتنش زیاده!!!!!!!

خدا کنه اگه این خبر راسته شفا پیدا کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 13:4  توسط خودم  | 

12

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:55  توسط خودم  | 

بازم با همون جمله ی معروفمون میخواب بگم "چی بگم از کجا بگم؟"خیلی حالم بده.گرفتست.الان که دارم مینویسم از کلاس اومدم اصلا دوس نداشتم برم.خیلی برام سخت بود یاد آوری خاطره ها.داشتم ارشیو وبلاگو میخوندم.قسمت آبان ۸۸

خدای من چه زجری میکشم با خوندنشون.چه بغضی تو گلوم سنگینی میکنه.چه سخته ادم بخونه اما با حسرت.نمیدونم از یه دید که نگاه میکنم میبینم یه چشم بهم زدن گذشته این یک سال اما از یه دید دیگه انگار اندازه ی یه عمر زجر کشیدم .

نمدونم واقعا این دنیا ارزش این همه غم خوردن و نابود شدنو داره؟ ه مدت ادم میاد زندگی میکنه و میره  اما چه حاصل؟الان خبر شدیم خاله ی مامانم فوت شده.مامانم اینا رفتن تشییع جنازش منم موندم اینجا تک و تنها .

همیشه پاییز رو دوست داشتم اما امسال با اومدنش زجر میکشم.اصلا برام معنی نداره.اخه ۲ روز مونده به پاییز ۸۸ که تموم بشه و بره واسه من پاییز موندنی شد که شد هنوزم هست.

حالم از این هوایی که قبلا براش میمردم بهم میخوره.هوای ابری با این صدای رعدش که داره میاد انگار  وجودمو میلرزونه.

یه مدت اینجا ننوشتم.اتفاقای خوبی افتاد.یه سری اظهار پشیمونی از طرف بعضیا.اما چه کنم که به دست خودم خراب شد.شاید ارادی بودن شایدم غیر ارادی.یه سری حرفای بیخود از طرف من به بعضیا که روح منم ازشون خبر نداره.سختیه این روزا رو به جون میخرم اما به امید یه پایان خوب.گاهی وقتا عجیب یاد خدا آرومم میکنه که همه چی درست میشه و آخر و عاقبت کار باب دلم میشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 14:10  توسط خودم  | 

......

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 22:0  توسط خودم  | 

تولدت مبارک

سلام عزیزم خوبی؟

دیروز یه روز خاص بود.روز تولد پدرامم بود.هم غمگین بودم هم خوشحال.غمگین بودم چون یاد تولد پارسالش افتادم.چه کیفی داشت پارسال.یادمه با چه کلکی هدیشو خریدم.یه ادکلن بود.چه وسواسی به خرج دادم واسه کادو گرفتنش.دوتا قلبم انداختم توش.ایبنقدر هول بودم که یادم رفت اون متنو بذارم وسط کارت پستالش.عصرشم که طبق معمول کلاس داشتیم با هم منم بعد از کلاس بهش دادم.خدایا درست اون صحنه ها و حرفا جلوی چشمم میان.درست یادمه.

ازکادوت عکس  گرفتم همیشه میخواستم خاطراتم کامل کامل باشن تا بعدن از خوندنشون لذت ببریم.الان که به اون عکس نگاه میکنم نمیدونی چه حسی دارم.پدرام دیگه نمیتونم این حالتا رو توصیف کنم راستش دیگه به جاییی رسیدم که واقعا قابل بیان نیس حسش.

دیروز نمیدونستم چکار کنم.نمیدونستم بهت تبریک بگم یا نه؟

اما دلم و زدم به دریا و یه کاری کردم که تو نفهمی منم.الان فکر میکنی من به یادت نبودم اما یه روز می فهمی که ..............

درسته که کنارت نیستم اما یه روز همه ی اینا جبران میشه.

پدرامم سرشارم از دوست داشتن تو عزیزم

تولدت مبارک عزیزم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 19:32  توسط خودم  | 

کنکور

سلام پدرام عزیزم.بالاخره روز کنکورم رسید و تموم شد و رفت.سوالا خیلی آسون بودن جواب دادم اما نه در حدی که بتونم امسال رشته ای که دوس دارم برم.پدرامم تو امتحانتو چطور دادی قربونت برم؟

وقتی سوالا رو دیدم میدونستم که اینا برات کاری ندارن.گفتم پدرام امسال قبوله.پدرامم عزیزم کاش بودی پیشم تا بهم دلداری میدادی.میدونم اگه منم همونطور که اول سال میخوندم ادامه میدادم منم امسال میرفتم اما خب یه وقتایی یه اتفاقایی توی زندگی ما میوفته که دست خودمون نیس.من امسال کنکورم تو بودی .کدوم کنکوری دیدی که حتی شب امتحانم به فرداش فک نکنه؟پدرام من حتی دیشب که مهمترین امتحان زندگیم در پیش داشتم به تو فک میکردم.خنده دار بود توی رخت خواب بودم اما صدای تیراژ آخر سریال فاصله ها به گوشم خورد.اشک ریختم پدرام اشک.وقتی که میگفت تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم قلبم آتیش گرفت.این بود استرس من واسه فردای سرنوشت سازم!دلم میسوزه واسه خودم پدرام.من الان باید با این سوالای امروز پرواز میکردم نه اینکه.همه از من انتظار دارن.حقم دارن همه فکر میکنن مهسا همون مهساست..از دیشب همه زنگ زدنا شروع شد.خاله زنگ زده میگه مهسا تو قبول نشی پس کی قبو شه؟نوید میگه مهسا بابا تو که دیگه تلاشتو کردی امسال حتما قبولی.نمیدونن که اره مهسا تلاششو کرد اما نه واسه کنکور واسه به دست اوردن پدرامش.پدرامم من پشیمون نیستم.چون اگه نخوندم وقتمو الکی هدر ندادم.اگه نخوندم به تو فکر میکردم .با تو بودم.فکر میکنی لذتش کمتر از قبولیه توی کنکوره؟نه نیست به خدا.نمیدونی چه لذتی داره با تو بودن حتی اگه توی خیالم باشه! خنده داره اما خب دیگه این منم .مهسای دیوونه که پدرامشو با هیچی نتونست عوض کنه.

هه گلنوش میگه پدرام دیگه منو تورو نمیشناسه بهش میخندم میگم نه تو هنوز پدرامه منو نشناختی.فکر میکنی از اون بچه کم ظرفیتاس که تا تقی به توقی میخوره خودشونو گم کنن؟

پدرامم خوشحالم از اینکه خوب دادی.درسته اولش دلم گرفت از اینکه تو دیگه نیستی اما خب راسته که موفقیت تورو باید موفقیت خودم بدونم.

منم از همینجا قول میدم که سال دیگه با بهترین رتبه قبول شم.امسالم میتونم رشته هایی که خیلیا ارزوشونه رو قبول شم اما خب دوس دارم همونی بشم که خودم و بقیه از مهسا انتظار دارن.

پدرام منه دیوونه برات جون میدم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 22:12  توسط خودم  | 

یادآوری

یادته گفتی من تا وقتی زنده ام قبمو فقط میذارم واسه تو.تو این قولو به من میدی؟

یادمه اون لحظه ترسیدم بگم اره

یادته گفتی من از اون ادما نیستم بذارم برم.من توی انتخابم شک ندارم

یادمه به حرفت اعتماد کردم.

یادته اون روز دوستت اونو ترک کرده بود من باهات قهر کردم.گفتم توام یه روز میذاری میری توام مثه اون میشی؟

یادته بهم گفتی اون ادما قلبشون مریضه اونا ادم نیستن.اونا همدیگرو واسه دوستی میخوان.اما من قلبم مریض نیست.من منتظرم تا بتونم جلو همه با افتخار حرف بزنم نا اینکه مثه الان دزدکی از خونوادم تورو داشته باشم

یادمه چه حالی کردم با این حرفت.چه احساس غروری.......

یادته ناراحت میشدی تو چشات نگاه نمیکردم؟

یادمه همیشه به خودم قول میدادم دفعه دیگه نگاه کنم اما بازم نمیتونستم.....!

یادته اون شب وقتی کلاس واسه همیشه تموم شد با چه حالی حرف میزدی؟قول گرفتی فراموشت نکنم؟

یادمه اون لحظه چقدر سخت بود.

یادته اطرافیامون به رابطمون میخندیدن میگفتن بیش از حد عاشقونست؟میگفتن اینجوری خسته کنندست؟

یادمه محل نمیذاشتیم بهشون.

یادته اون کادوی اشتی کنونمونو؟چند روز میخواستی بدی اما نمیشد؟

یادمه وقتی اون عروسکو دیدم که با مال خودم جفت شده چقد خوشحال شدم.

یادته اون روز سرم وصل کرده بودی؟

یادمه اون شب چه اشکی ریختم به خاطرت.چقد دعا کردم تو خوب شی من مریض شم.

یادته یهو همه چی عوض شد؟

یادمه سخت ترین روزامو

یادته چه راحت زدی زیر همه چی؟

یادمه چه زجری کشیدم؟

یادته سرد شده بودی؟

یادمه شوکه شدم

یادته هر چی دلیل خواست ازت؟

یادمه همش بهونه اوردی.

یادته گفتی حلالم کن؟

یادمه جوابی ندادم

یادته گفتی فراموش میکنی خیلی زود

یادمه هنوز فراموش نکردم

یادته گفتی به این روزات میخندی؟

یادمه  جای خنده براشون گریه میکنم.

خیلی حرفا دیگه یادمه هم از روزای با هم بود و هم از روزای تنهایی که اینجا جای نوشتنش نیس.

اما

تو  یادت باشه که دوست دارم عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 19:47  توسط خودم  | 

راز

تو این دنیا به کی میشه اعتماد کرد؟این جمله ی تو بود پدرام اما الان از زبون من داره میاد بیرون.دیشب یه چیزی شنیدم که به این نتیجه رسیدم. راز دار بودن صفت خیلی خوبیه خیلی اما الان کی میتونه غیر از خدا راز آدمو بدونه؟هانی جون بی معرفت من بهت اعتماد داشتم آخه مگه غیر اینه که من و تو همه رازهای همدیگه رو میدونیم.به اندازه ای که به تو اطمینان داشتم به گلنوش نداشتم بی معرفت.آخه چرا رفتی موضوع منو به اون گفتی؟به خدا خیلی نا امید شدم هانی. هر وقت که یه نفر حتی یکی که دوستم نبود بهم حرفی میزد و میگفت به کسی نگو محال بود از دهنم بپره حالا چرا تو گفتی؟بیشتر از این ناراحتم که چرا وقتی که دیگه تموم شده همه باید بدونن؟اگه هنوزم ادامه داشت اینقد نمیسوخت درونم.حالا دوستت زنگ زده به من میگه چرا به هانی گفتی؟میگه چی شد بینتون قطع رابطه شد؟میگم نه میگه خب خداروشکر اما ما دیگه به خاطر این موضوع کاری با هم نداریم. حالا خوبه که ظهر زنگ زدی بهت گفتم نگو بهش که من بهت گفتم!!با تاکیدم گفتم.!!بازم گذاشتی کف دستش که حالا زنگیده به من. حالا من باید چکار کنم؟خودم کم مشغله دارم اینم اضافه شد. چون اصولا شما دائما در حال قهر کردن هستین اینبارم امیدوارم مثه بقیه روزا زود تموم شه. ولی خییییییلییییییییییییییییییی .......................

 بیخیال مهم نیست به قول یکی نوبت پادشاهیه منم میرسه!

 (راستی هانی خودتو نگران نکن من نمیتونم از تو دلگیر بشم اتفاقیه که افتاده اما کاش نمیگفتی عزیزم)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 13:46  توسط خودم  | 

پدرام اومد

سلام خوووووبی؟

من اومدم با یه خبر !!!!!!!!!!

!

!

پدرام اوووووووووووووووووووووووومد

!

اونی که اس داده بود خودش بود.یه هفته بعدش دوباره داد.

اما یه مشکلی هست من نمیدونم الان باید چکار کنم؟برام باورکردنی نبود اصلا.وقتی که گفت پدرامم باورم نشد گفتم یه جوری ثابت کن که خودتی که اونم یه نشونی داد که من مطمئن شدم خودشه اما هنوز باهاش نحرفیدم.

پدرام همش ازم میپرسید منو میبخشی؟من بحثو میپیچوندم و از جواب دادن به این سوالش طفره میرفتم .

دقیقا ۵ ماه طول کشید.از شب ۲۸ اذر تا شب ۲۸ اردیبهشت!!!!!!!!

۵ ماه کم زمانی نیست اما بالاخره میگذره و منم به سختی گذروندمش.الان مابا هم نیستیم اون تقریبا میشه گفت که روز در میون اس میده.تقریبا رسمی برخورد کردم درحالی که خدا میدونه چقدر میخواستم صمیمی باشم.

نمیدونم با چه زبونی باید از خدا جونم تشکر کنم.تشکر کنم که ........

پدرام یه چیزی گفت که نمیدونم باید ناراحت بشم یا دباید دلم براش بسوزه.از یه اتفاقی که ناخواسته تو این چند وقت افتاده بود.

نمیدونم .

بازم نمیدونم چی تو ذهنش میگذره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 18:53  توسط خودم  | 

سه شنبه

سلام.الان از امتحان دینی اومدم.بد نبود آسون بودن.یادش بخیر پارسال بعد از هر امتحان سوالا و جوابا رو باپدرامی چک میکردیم اخه امتحانامون نهایی بود.

 

بعد ازاون روز که خواستی بحرفیم انگار یه خورده خالی تر شدم.انگار یه جورایی صادقانه به حرفای همدیگه گوش دادیم.چقدر جالب بود برام اون لحظه ای که فهمیدی میخوام یه چی بگم اما نمیتونم.گفتی میخوای یه چیزی بگی اما نمیگی.هرچی اصرار کردی که بگو نگفتم.فقط گفتم خودت میدونی چی میخوام بگم اما بازم هرچی گفتی قبول نکردم حرفمو بزنم.میدونم که خودت میدونستی چی میخوام بگم پس چرا چرا اینقدر اصرار کردی؟فقط میخواستی مطمئن شی؟

پدرام اومدی با چه حسی برام ارزو کنی که گفتم میشه خواهش کنم برا من ارزو نکنی؟

تو  ناراحت بودی بغض داشتی منم اشک میریختم.گفتی ازم ناراحت نباش گتم نمیتونم برات توضیح دادم که چرا اینقدر رک بهت گفتم نمیتونم ناراحت نباشم.

روز بعدش زنگ میزنی به گلنوش میگی که مهسا دیروز بعد از حرفیدنه با من چکار کرد؟گریه کرد؟میگی که مواظبش باش.اخی الهی قربون تارا برم که هنوزم یادشه اخه گلی میگفت همش میگفته داداشی سیناست؟من میخوام باهاش حرف بزنم بعد با گلی میحرفه فک میکرده منم قربونش برم.

راستی نمدونم اینی که چند روزه بهم اس میده تویی یا نه؟

اخه نشونیاش مثه توئه.میگه اول اسمم پ هست بقیشو تو باید حدس بزنی.میگه محاله ادم همکلاسیشو اینقدر زود فراموش کنه. بعدش تو پرانتز مینویسه( پی ام)اخه یادمه  تو هر وقت با یه شماره دیگه اس میدادی اول اسم و فامیلتو توی پرانتز میذاشتی که من بفهمم.خیلی حرفای دیگه زد که به تو میومدن 

من اما چون مطمئن نبودم تویی خیلی بد جوابشو دادم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:26  توسط خودم  | 

16 اردیبهشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:55  توسط خودم  | 

سلام پدرامم.من اینجا باز دلتنگ و تو  دلتنگ خاطراتمونم!

سعی میکنم چیزی ننویسم تا شاید از ذهنم پاک بشی اما نمیشه.

باور کن که نمیشه!

خوشحالم از ینکه فردا میبینمت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:8  توسط خودم  | 

!

سلام.

از اون روز اخر که باهات حرف زدم و اون حرفا رو زدی دیگه اینجا ننوشتم حتی اینبار ننوشتم که چی بهم گفتی اما

الان یک ساعته که از کلاس اومدم.ناجور کلافه هستم.آخه نمیدونم این کارا یعنی چی؟پدرام چرا تا دم خونمون اومدی دنبالم؟چرا اینقدر قیافت کلافه بود؟بعد از ما کلاستون شروع شد من و گلنوش منتظر بودیم که آژانس بیا دنبالمون که دیدم ۵ مین بعد از شروع کلاستون اومدی بیرون همون موقع هم اومدن دنبال ما.دیدم پشت سر ما اومدی تعجب کردم که چرا سر کلاس نموندی!آخه اگه نمیخواستی بری پس چرا اومدی؟

همینجور پشت ماشین میومدی هزار جور فکر اومد توی سرم گفتم شاید میخوای بری خونه خودتون اخه تا یه جاهایی مسیرمون یکیه.دیدم پیچیدی توی کوچه ما !!!!!!! گفتم گلنوش نکنه میخواد هدیه هایی رو که بهش دادم پس بده؟نکنه میخواد رو در رو ازم بخواد که بیخیالش بشم نکنه و ......

دم خونه پیاده شدم از ترس داشتم میمردم که تو هم دور زدی و رفتی.گلنوش گفت بعدش ناجور رانندگی میکردی .پدرام یعنی چی اینا؟

خب اگه تو منو نمیخوای پس این کارا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 11:42  توسط خودم  |